تبليغاتX
مستانه

چند ماه پیش و یا شاید کمی بیشتر وقتی در کنار دیوار سوله کارگاه دنبال قطعه ای می گشتم یک بچه موش کوچولو را می دیدم که همیشه آنجا پلاس بود. خیلی فرز بود و لنگه کفش هایی که به سمتش پرتاب می شد را به راحتی رد می کرد. همیشه فکر می کردیم الان این موش کوچک که اسمی هم نداشت بعد از فرار یک گوشه نشسته و ما را نگاه می کند و می خندد.

مدتی از او خبری نبود. تا اینکه همین چند روز پیش یک نفر فریاد زد که یک هیولا در کارگاه دیده اما جستوجوها بی نتیجه بود. یک نفر اما این هیولای یک وجبی را در داخل حیاط رویت کرد. سیستم امنیتی فعال شد. چند نفر سر و صدا می کردند و با میله های آهنی به نزدیکی محل اختفای هیولا می زدند و یک نفر هم با سنگی بزرگ منتظر خروج او بود. اما خبری نشد.

بنابراین تصمیم گرفتند از روش های مدرن تر استفاده کنند. یک تله موش که به قلابش یک تکه نان بربری آلوده به پنیر سفید آویزان بود آناج گذاشتند. یک روز گذشت اما خبری نشد. تصمیم گرفتند نان و پنیر را بردارند و فقط پنیر به قلاب باشد. اما هیچ کس جرات نکرد به آن دست بزند. پس همان جا رها شد و هر کسی دنبال کار خودش رفت.

یکی دو روز بعد صدای فریاد و خوشحالی یک نفر همچون نعره صیادی پیروز در حباط پیچید که گرفتیمش.

یک موش یک وجبی بزرگ با دم زخمی دو برابر خودش مستاصل، درون تله عقب و جلو می رفت و دنبال راه فرار می گشت. معلوم بود اول با خیال راحت نان و پنیرش را خورده و وقتی سیر شده  فهمیده که چه اشتباهی کرده. اما دیگر دیر شده بود.

یکی گفت او را آتش بزنیم. دیگری گفت در تله را باز کنیم وقتی بیرون آم با سنگ لهش کنیم. یک نفر هم مدام می گفت گناه دارد ببینید او یک موجود زنده است باید رهایش کنیم برود چطور دلتان می آید او را بکشید؟ خلاصه موش را به خیابان آوردند. تله را باز کردند و با سنگ تا سر خیابان دنبالش کردند تا مطمئن شوند دمش را گذاشته روی کولش و دیگر این طرفها پیدایش نمی شود.

هر وقت پشه یا مگس می بینیم خیلی راحت او را می کشیم. کلا موجودات ریز را راحت می کشیم. اما موش و دیگر موجودات بزرگتر را نمی توانیم آنقدر راحت بکشیم. آیا عضله و ماهیچه نماد حیات است. آیا موجودات ریز حق حیات ندارند. آیا پشه موذی تر از موش است. یا موش با حیات تر (زنده تر) از پشه است.

آیا برای پشه به عنوان یک موجود زنده ارزش قائلید یا چون از موش می ترسید او حق حیات دارد؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 7:31 توسط احسان |

روی مبل راحتی تکیه داد و پای راستش را روی پای چپش انداخت و با حالتی متفکرانه که گویی کلی تجربه پشت آن پنهان شده است ادامه داد: خب ما آقای ده نمکی را در مقام کارگردان سریال تلویزیونی ندیده بودیم. قبلا فقط همان اخراجی های یک و دو بود که...

نگاهش به من افتاد که می خواستم سرش فریاد بزنم که کمی خودش را جابجا کرد و با حالت محتاطانه تری ادامه داد: البته من اخراجی های یک را بیشتر از دو می پسندم. شنیدم اخراجی های سه را دارد آماده می کند، باید ببینیم چه چیزی از آب درمی آید. اما در مورد این سریال دارا و ندار. واقعا عالی است. هم فیلنامه اش خوب است هم بازیگرانش عالی هستند. خمسه و اویسی کولاک کرده اند. چند شب پیش آقای خمسه شعری در مورد همین داراها و ندارها خواند که متاسفانه نتوانستم آن را حفظ کنم، ولی فوق العاده بود. کارگردانی اش را هم که داریم می بینیم، حرف ندارد.

همین طور داشت حرف می زد. آن طرف اتاق یک تلویزیون ال سی دی که خیلی بزرگتر از سی و دو اینچ بود داشت مستند حیات وحش نشان می داد. چند روباه داشتند یک کبک را تکه تکه می کردند.

و او همچنان صحبت می کرد.

پ.ن: مطمئن شدم که آقای موسوی اشتباه می کند و آقای احمدی نژاد خودش رای کامل را کسب کرده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 6:21 توسط احسان |

این روزها در اطراف ما جناب عزرائیل سخت مشغول اضافه کاری است. در تمام سال اندازه این روزهای آخر از دوستان و همسایگان  و همکاران مرحوم نشدند. نمی دانم چه حکمتی دارد که وقتی می خواهد سال تمام شود این همه آدم می میرند. شاید می خواهد بگوید که سال دارد تمام می شود، عمر شما هم رو به پایان است. شاید نفر بعدی خود تو باشی. پس حواست را جمع کن که زودتر بروی و حسابت را صاف کنی.

راست می گوید. شاید نفر بعدی من باشم. شاید همان زمانی که شما این مطلب را می خوانید من مرده باشم. شما هم این پست را می خوانید یک آه می گویید و می روید. پس حلالم کنید.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 7:40 توسط احسان |

چند روزی بود که شوکه بودم و حالا چند روزی است که در عین بیخیالی نسبت به اتفاقات اطراف زندگی را سپری میکنم.

از بد روزگار در میان اقوام و همکاران من را به سیاست می شناسند، آنهم بخاطر فعالیتهای سالهای پیش و نه این روزها. از همین رو خیلیهاشان هم با گپ و گفت با من (به زعم خودشان) وارد حوزه سیاست شده اند و حالا من وازده سیاست شده ام و آنها منجی دنیا (باز هم به زعم خودشان) اما به نظرم آنها هم بزودی یا دلسرد میشوند یا بلایی سر خودشان می آورند. همین.

اما آنچه این روزها بر من گذشت...

شنیده بودم و خوانده بودم که مردم را گرسنه و محتاج و بی سواد نگهدارید تا بتوانید آنها را در جهت منافع خود به حرکت درآورید. برای حل آن هم گفته بودند و نوشته بودند که بی سوادی و ناآگاهی مسبب این تیره روزیهاست، پس مردم را آگاه کنید تا از این چاه درآیند و با چراغ راه علم، ایران را بسازند و از اینجور حرفهای صد من یک غاز. ما نیز (به زعم خودمان)در این راه حرکت می کردیم.

چند شب پیش نامه ای را خواندم که نه متن نامه که از این متنها زیاد شنیده اید که نویسنده نامه مرا شوکه کرد. این نامه خطاب به رییس جمهور محترم و همیشه مهربان نوشته بود تا در جایی برای کسی که الان شغلی دارد و محتاج نان شبش نیست و فقط این نامه را نوشته تا موقعیت شغلی و رفاهی بهتری پیدا کند کمکی شود. در انتهای نامه هم برای همان رییس جمهور دعا کرده بود تا مثل همیشه در اهدافش استوار باشد.

حالا ببینید نویسنده نامه کیست. نویسنده نامه فردی تحصیلکرده (یعنی بی سواد نیست) و شاغل (یعنی محتاج و نیازمند هم نیست) است که در طرفداری از میرحسین و مخالفت با دولت ... (البته باز هم به زعم خودش و تفکراتش به من هیچ ربطی ندارد- من که مشکلی با هیچ کجا ندارم) گوی سبقت را از خیلیها ربوده بود. گاهی مرا بخاطر همراهی نکردن با خودملامت می کرد. اما حالا اینطور.

نگویید که برای پیشبرد اهدافش بوده و ایرادی ندارد که دو رویی و پستی را تایید کرده اید. او می توانست درخواستش را بدون استفاده از کلمات مهربان و استوار بنویسد و احتمالا دفتر رییس جمهور همان برخورد را هم با این نامه می کرد. دقت کنید که او برای بدست آوردن کمی منافع بیشتر این کار را کرده بنابراین جای توجیه ندارد. حالا سوال من از خودم این است که تا حالا این آنگونه فکر می کردی و آنگونه عمل می کردی، حالا چه؟ اصلا آن کارها را می کردی که چه؟ بیچاره مهندس بازرگان حق داشت که سازگاری ایرانی را نوشت.

حالا در این چند روز که هر روز وقتی همان نویسنده نامه از کنارم می گذرد انگار سایه ای ناچیز از یک جسم بی روح از کنار من عبور کرده. دیگرانی هم که ناله می کنند همین هستند. البته همه نازارند و همه همین گونه. یعنی به تهران و شهرستان هم ربطی ندارد. همه همین گونه اند.

پی نوشت: خبر دادند که اعتماد هم توقیف شد. خب که چه؟ منتشر می شد که چه؟ بگذارید زندگی راحت خودمان را داشته باشیم.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 8:32 توسط احسان |

از اول سال و البته از روزهای پایانی سال قبل به همت همسرم تقریبا هر شب یک پست می‌نوشتم که آخرینش هم پیام نوروزی آقای اوباما بود.

در این مدت پر آشوب -از همان اول روزهای سال تا همین ایام بی‌ثبات- بارها و بارها در ذهنم مطلبی نگاشته‌ام و آماده کرده‌ام تا در باد موافق -شرطه-  ثبت کنم اما هر بار به دلیل موجهی تنبلی کرده‌ام.

مدت‌هاست که آرزوی نوشتن دارم تا آرام شوم و بالاخره این بهانه همین امروز مهیا شد. امروز اولین پست وبلاگ همسرم به روزرسانی شد و تقریبا می‌شود گفت که به غیرت‌مان برخورد و ما هم دست بکار شدیم.

در این ده ماه لعنتی برای چندمین بار به آرزوی همیشگیم رسیدم و به اصفهان رفتم. شیراز و پاسارگاد را زیارت کردم. به زنجان رفتم و در تبریز و ارومیه چند روزی را ماندم و هزاران جای زیبا را هم نرفتم.

انتخابات شد. این‌بار از هیاهوی آن دور ماندم. الحمدلله. اما باز هم پس لرزه‌هایش متوجه ما شد و یک زندانی دادیم.

رکود فعالیت‌های اقتصادی که هنوز هم سایه‌اش بر سر ایران باقی است کمر خیلی‌ها را شکست و بسیاری را رو در روی خیلی‌های دیگر قرار داد.

و من باز هم درس خواندم و باز هم در بعضی امتحان‌ها شرکت نکردم.

همین. ده ماه از عمرمان رفت بی آنکه بفهیم در این مدت چه بدست آوردیم و چه از دست دادیم.

تا در این روزهای پایانی بر ما چه رود...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 23:35 توسط احسان |

امروز اولين روز سال جديدي است كه به نام تغيير الگوي مصرف نام گذاري شده است. كاري ندارم كه نام گذاري خوب است يا بد. البته اينكه براي موفقيت در يك سال شعار و هدف مشخص داشته باشيم بسيار عالي است، اما اگر مشخص مي شد كه چرا يك سال به نامي خاص مزين شده است و اينكه چه كساني اين نامگذاري را انجام مي دهدند - يعني يك شخص تصميم گرفته يا يك گروه كارشناس شناسنامه دار اين نظر را داده‌اند بسيار جالب‌تر مي‌شد.

به هر حال جداي از همه اين مسايل راهي به جز تغيير الگوي مصرف نداريم تا بتوانيم براي ايران در تجارت جهاني سهم درخوري تصور كنيم.

هر سال بعد از تحويل سال،‌پيام تبريك رهبر و رييس جمهور را از تلويزيون پخش مي‌كنند. افراد زيادي هم پيام مي‌فرستند كه پخش نمي شود. امسال آقاي اوباما پيام تبريك بسيار جالبي فرستاده كه اگر به آن عمل كند سال ۲۰۰۹ سال شكوفايي و نوآوري و تغيير الگوي مصرف ، با هم خواهد بود. در آخر هم از سعدي ياد مي‌كند و به فارسي،‌ عيد را تبريك مي‌گويد. بنده خدا وقتي عيد را تبريك مي‌گويد درست مي‌شود مثل آفريقايي‌هايي كه براي سالگرد امام به تهران مي‌آورند و آنها هم به فارسي زوركي صحبت مي‌كنند.

فايل تصيويري پيام اوباما

متن فارسي و انگليسي پيام اوباما

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 7:10 توسط احسان |

اول صبحي يك لينك ديدم در مورد قرارگرفتن نوروز در تقويم سازمان ملل

البته فكر مي كنم نوروز در تقويم سازمان ملل باشه ولي اگر هم نباشه و قرار باشه كه با كمك ما وارد تقويم بشه مي تونيم اينجا تلاش كنيم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 6:57 توسط احسان |

آنقدر خسته ام كه فقط مي خواهم بخوابم. خوشحالم كه خستگيم با خوابيدن رفع مي شه و مثلا مشكلات فكري و روحي ندارم.

خوشبختانه آخر شبي يك معجزه رسيد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 23:45 توسط احسان |

سرم خيلي شلوغ است و اين باعث مي شود كه خيلي خسته به خانه برگردم. چند روزي است كه قول داده ام براي پنج شنبه برنامه ريزي كنم ولي هنوز فرصت نكرده ام. تا فردا مهلت دارم برنامه ام را اطلاع بدهم اما هيچ چيزي به ذهنم نمي رسد. پنجشنبه اولين سالگرد ازدواجم است. مي خواهم كاري فوق العاده (در حد امكان) انجام دهم و همسرم را خوشحال كنم.

اميدوارم تا فردا معجزه اي  شود.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 21:54 توسط احسان |

روزهاي كاري سختي را پشت سر مي گذارم. دشوارترين روزهاي كاري تا امروز. و امروز شايد سخت ترين روز بود. چند روزي هست كه اين گونه مي گذرد. از زماني كه پا درون كارخانه مي گذارم استرسم شروع مي شود تا لحظه اي كه به سمت خانه حركت مي كنم. كارهاي عقب مانده. توليدات معيوب. طلب هاي وصول نشده سرسام آور و بدهي هاي سر به فلك كشيده و هزار تا كار ديگر كه آخر سال همه روي سرم ريخته اند.

امروز مي خواستم گريه كنم. وقتي حدود ظهر مريم اس ام اس زد و حالم را پرسيد مي خواستم گريه كنم. هرچند اين بار هم گريه نكردم. يكي از همكاران پرسيد: حالت چطوره؟ دست هايم را بالا بردم و فرياد زدم خيلي عالي و لبخند زدم. حس كردم هم من آرام تر شده ام و هم به او روحيه داده ام. دوباره شروع كردم.

شب كه به خانه برمي گشتم لبخند از چهره ام محو نمي شد. هرچند خستگي اجازه راه رفتن را به من نمي داد.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:7 توسط احسان |